شمارهٔ ۸۷۵
ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکنبی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن
چون گره، سررشته ی عمرم به دست بستگی ستدشمن من گر نه ای، از دوستی بازم مکن
کرد رسوا این می مردآزما منصور راراز خود با من مگو ای عشق، غمازم مکن
در قفای رهروان فریاد کردن شرط نیستد بیابان جنون ای خضر آوازم مکن
صیقل دل، صحبت آزادگان باشد سلیمجز به چوب بید چون آیینه پردازم مکن