گنج

شمارهٔ ۸۷۳

بهار شد که رود هرکسی به راه چمنشکوفه رفت ز خلوت به بارگاه چمن
بهار شد که ز شوخی دگر سوار شودبه اسب چوب چو اطفال، پادشاه چمن
بهار شد که ز خلوت صراحی و میناروند از پی طاعت به عیدگاه چمن
حریف لشکر خونریز غم نه ایم، ازانچو خیل سبزه گریزیم در پناه چمن
ز باغ رفت و فتاد از قفای او چو قفسهزار رخنه به دیوار از نگاه چمن
به عزم کوی بتان، احتیاج سامان نیستشراب توشه ی این ره بود چو راه چمن
سلیم آفت غم را به دل علاجی نیستخزان نمی گذرد از سر گناه چمن