گنج

شمارهٔ ۸۷۰

خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتناین چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنمهمچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن
آخر کار محبت، جان به حسرت دادن استمی تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن
در تمام عمر می سوزم برای دیگرانآتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن
سهل باشد گر سوار توسن گردون شویجهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن
هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیممی نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن