گنج

شمارهٔ ۸۶۱

انجمن شد ز یار آبادانهست باغ از بهار آبادان
شهر از جلوه اش خراب، ولیکوچه ی انتظار آبادان
کرد سیرم ز نعمت دیدارخانه ی روزگار آبادان
از نسیمم زیان رسد، که شده ستخانه ام از غبار آبادان
ملک دلها خراب گشت سلیمتا شد این نه حصار آبادان