شمارهٔ ۸۶۰
ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستینجان اگر بر تو فشانم، برمیفشان آستین
آب چشمم هرکجا بیند، به خون رنگین کندهمچو آن طفلی که نشناسد ز دامان آستین
من چو ریگ بادیه سیرابم از لبتشنگیهمچو موج افشاندهام بر آب حیوان آستین
بهر هرکاری از آنجا سر برون میآورددست عاشق را بود چاک گریبان آستین
کی به خون لاله و گل دامن آلایم سلیمکرده داغ عشق او بر من گلستان آستین