گنج

شمارهٔ ۸۵۹

زهی بر چهره خطت سایهٔ جانلبت را خنده موج آب حیوان
ز شوق تیغت آهوی حرم رابیاض دیده، صبح عید قربان
پریشانی ز بس شد در دلم جمعنمی بیند کسی خواب پریشان
برای داغ دل دارم طبیبیکه مرهمدان او باشد نمکدان
ز ذوق نامه اش قاصد چو میرمبخوان بر خاک من آن را چو قرآن
به وقت گریه، گویی دیده ام راگسسته رشته ی تسبیح مرجان
ز بس پر کرده ام چون غنچه از چاکدر آغوشم نمی گنجد گریبان
حرارت گر سلیم از عشق داریز خال او طلب کن تخم ریحان