شمارهٔ ۸۵۴
نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگانلاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
نیست در مردن هم از قید تو آزادی، که هستموج آب تیغ، زنجیر گلوی کشتگان
گر هوس را سر نبریده ست در دل عشق اوچیست خون آلوده آهم همچو موی کشتگان
گر ز دامان تو دست آرزو کوته کنندچون چراغ کشته نتوان دید روی کشتگان
وقت کشتن کام ازو بستان که آن بدخو سلیمهمچو جان دیگر نمی آید به سوی کشتگان