شمارهٔ ۸۱۸
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختمتا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شدهیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته استشمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوزهمنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیمروز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم