گنج

شمارهٔ ۸۱۶

به کویت چون توانم من به این حال خراب آیم؟که از بس ضعف، نتوانم ترا یک شب به خواب آیم
به گلگشت گلستان می‌رود، ای عشق نپسندیکه دشمن هم‌عنانش باشد و من در رکاب آیم
به صد خواری سزاوارم درین عالم، چه لازم بودبه بزم دیگران ناخوانده همچون آفتاب آیم
مرا چون می‌تواند آسمان گردآوری کردن؟محال است این که همچون بحر در مشت حباب آیم
درین دریا وجود من به چشمی درنمی‌آیدنهنگم من، نه ماهی، تا سبک بر روی آب آیم
چنان از گرم‌خونی الفتی با نیک و بد دارمکه هرکس تب کند، چون نبض، من در اضطراب آیم
ز مستی چون سلیم آهنگ بزم او کنم شب‌هاتمام راه را بر بوی دل‌های کباب آیم