شمارهٔ ۸۰۸
از زمین آزردهام، وز آسمان رنجیدهامدوستان! رنجیدهام؛ زین دشمنان، رنجیدهام
همچو بادامم اگر بر چشم صد سوزن زنندچشم نگشایم ز هم، بس کز جهان رنجیدهام
شد درای محملم ناقوس بر عزم فرنگکز عراق آزرده وز هندوستان رنجیدهام
هرچه بادا باد، تنها می روم این راه رانکهت پیراهنم، از کاروان رنجیدهام
بادهٔ صافی نمی سازد دل ناصاف رامی نمیخواهم، که از پیرمغان رنجیدهام
اتفاق دست و دل باید به هرکاری که هستگل نمیگیرم به کف کز باغبان رنجیدهام
سایهٔ خار بیابانم بِـه از صد گلشن استبلبلم اما ز باغ و بوستان رنجیدهام
گاه بر گل میزنم خود را گهی بر خار و خسطایر رم کردهام، از آشیان رنجیدهام
رنجشم با دوستان افزون ز شوق افتاده استمژده باد ای دشمنان کز دوستان رنجیدهام
برق من کی خویش را غافل به خرمن میزندبا خبر باشید؛ گفتم دوستان، رنجیدهام!
تیغی از هر پر حمایل کردهام همچون همایبعد از این خون میخورم کز استخوان رنجیدهام
انتقام چرخ را کلکم از ایشان میکشدوای بر اهل جهان کز آسمان رنجیدهام
یک کس از آسیب من مشکل که جان بیرون برددر رمه افتاده گرگ، از شبان رنجیدهام
این قصیده شد غزل، آخر ز روی اختصارتا به کی گویم سلیم از این و آن رنجیدهام