گنج

شمارهٔ ۸۰۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انرنجیدهام۹ بیت
چو بلبل باعث شوریده‌گفتاری نمی‌دانمچو گل تقریب این آشفته‌دستاری نمی‌دانم
مکن عیبم اگر بر حال خود هرگز نپردازمکه من میخواره‌ام، آیین غمخواری نمی‌دانم
مرا شور جنون از راحت تجرید غافل کردچو فیل مست، قدر این سبکباری نمی‌دانم
گرفتم عالم از من شد، مرا عقل معاشی کوجهانگیری چه حاصل چون جهانداری نمی‌دانم
درشتی گر به کار آید، ترا ای گوهر ارزانیکه من چون رشته، کاری غیر همواری نمی‌دانم
چنان از بی‌سبب آزردنم شرمنده‌ای از منکه من خوی ترا ای دوست، پنداری نمی‌دانم!
برای عاشق‌آزاری ترا عذری نمی‌بایدچه خواهد شد اگر گویی که دلداری نمی‌دانم
چو بلبل بس که نالیدم، ز گلزارم برون کردندچه می‌خواهد ز من این ناله و زاری نمی‌دانم
سلیم از کف خریداران متاعم مفت می‌گیرندکه چون یاران دیگر، من دکانداری نمی‌دانم