شمارهٔ ۸۰۶
ما راه فغان بر دل ناشاد گرفتیمچون سرمه، سر راه به فریاد گرفتیم
ما جوهر خود از نظر خلق نهفتنتعلیم ز آیینه ی فولاد گرفتیم
ز آشفتگی طره ی مقصود خبر دادهر فال که از شانه ی شمشاد گرفتیم
خواهیم به سرچشمه ی مقصود رسیدناز خضر سراغی که نمی داد، گرفتیم
بیهوش تریم از همه کس، زان که درین بزمپیمانه ی خود هرکه به ما داد، گرفتیم
گر نامه و قاصد نفرستیم عجب نیستاین را ز فراموشی او یاد گرفتیم
نه دام، سلیم و نه قفس بود به عالمآن روز که ما دامن صیاد گرفتیم