شمارهٔ ۷۸۶
مگذار ز دستم که گل باغ وفایمبر دست تو شایسته تر از رنگ حنایم
از بس به ره عشق درو خار خلیده ستهمچون دم ماهی شده هر پنجه ی پایم
از فیض سبکروحی خود اوج گرفتممحتاج پر و بال نیم، مرغ دعایم
مشکل بود از نقش قدم نیز جداییدر راه، چو خورشید، ازان رو به قفایم
بی خار قدم قوت برخاستنم نیستچون شعله ز خار کف پا بر سر پایم
نتوان ز دویدن به تو ای دوست رسیدنبر روی زمین، سایه ی مرغان هوایم
فرزند خودم می شمرد مادر ایامای کاش بپرسند که فرزند کجایم
همچشم سلیم از اثر جهل بود غیرباور نکنی، جغد اگر گفت همایم