گنج

شمارهٔ ۷۵۶

بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته امتنها بیا تو نیز که تنها نشسته ام
از بس ز سبزه ی چمن آزار می کشمگویی به روی ریزه ی مینا نشسته ام
از موج فتنه، گر بنشینم به روی سنگدارم گمان آن که به دریا نشسته ام
تیر هوایی ام که ز بس بی تعلقیهرجا نشسته ام، به سر پا نشسته ام
از سر هوای گوشه ی عزلت نمی رودگویی به سایه ی پر عنقا نشسته ام
چون شیشه، روی صحبت احباب با من استهرجا دو کس نشسته، من آنجا نشسته ام
دایم چو آفتاب درین انجمن ز شرمبینم ازان به زیر، که بالا نشسته ام
درمان درد خویش طلب کن ز من سلیمامروز من به جای مسیحا نشسته ام