گنج

شمارهٔ ۷۴۴

رفت آن شمع و ز حسرت شد لب پیمانه خشکبرگ گل شد در چمن همچون پر پروانه خشک
از وصال او مرا آبی به روی کار بودپنجه ام بی زلف او شد همچو دست شانه خشک
صد شکایت در دل، اما لب ندارد زان خبردر درون خانه سیل و آستان خانه خشک
گریه از جوش و خروش آسیا آید مراحیرتی دارم که چون گردیده چشم دانه خشک
از تغافل های ابر نوبهاری در چمنغنچه شد همچون دماغ بلبل دیوانه خشک
کی توانم برگرفتن یک قدم از جای خویش؟چون خم می پای من گردیده در میخانه خشک
یک دم از آوارگی ایام نگذارد سلیمتا چو آیینه کنم آب و عرق در خانه خشک