گنج

شمارهٔ ۷۳۵

کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرفدماغ کو که کند کس به کار عالم صرف
مرو به کعبه که می بایدت خمار کشیدشراب می شود اینجا چو آب زمزم صرف
ترا به گلشن روحانیان سروکار استدرین چمن چه کنی آبرو چو شبنم صرف
ز باد دستی ما خضر را نصیبی نیستکه چون حباب کند عمر را به یک دم صرف
نسیم گل به من آرد ز دوزخ و گویدکه در بهشت مکن عمر همچو آدم صرف
علاج زخم دلم ای طبیب مفت نشدکه خونبهای ترا کرده ام به مرهم صرف
چو گل به خنده کسی هرگزم ندید سلیمبه گریه عمر مرا شد چو شمع ماتم صرف