شمارهٔ ۷۲۱
منم که ساخته ام سور با عزا مربوطشده ست در کف من نیل با حنا مربوط
دلم ز فیض محبت هوس نمی داندکه نیست غنچه ی این باغ با صبا مربوط
جدا کنند چو گل از تو پوست را به نفاقبه هم شدند چو پیراهن و قبا مربوط
سری به صحبت اهل زمانه نیست مرابود چو دایره دایم سرم به پا مربوط
نشاط می کند اظهار آشنایی منبه حیرتم که به من بوده از کجا مربوط
به اعتدال شود سعد و نحس را تأثیردر آن دیار که با جغد شد هما مربوط
ز دیگران هنر و عیب او چه می پرسیکه هیچ کس به سخن نیست همچو ما مربوط
جهان کند ز عناصر همیشه فخر، سلیمبه یک رباعی و آن نیز سست و نامربوط!