شمارهٔ ۷۱۶
عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاصرهزنی کو تا مرا سازد ازین رهبر خلاص
جان شود آسوده، هرگه دل قبول عشق کردمی شود، چون صاف شد آیینه، روشنگر خلاص
همچو گل مشت زری دادم، خریدم خویش راچون به غیر از این توان شد زین چمن دیگر خلاص؟
چند در قید زمین وآسمان باشد کسیتا صدف برپاست، مشکل گر شود گوهر خلاص
هرکه او را کار با زنجیر زلف افتاده استگو دلش گردد مگر از قید در محشر خلاص
چشم پوشیدم ازو، فارغ شدم از جور اوشد ز تیغ آفتاب این گونه نیلوفر خلاص
بعد ازین دستی ندارد بر من آسیب جهانسوختم، گشتم ز هر آفت چو خاکستر خلاص