شمارهٔ ۶۹۱
همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بسلب نانی بود امروز بس و فردا بس
هرکسی چاشنی فقر و قناعت دانستهمچو گوهر بودش قطره ای از دریا بس
نیست در قافله ی ریگ روان راهبریخضر ما راهروان، باد درین صحرا بس
شب که در انجمنم بیخودی از حد بگذشتبود معنی نگاه تو به من گویا بس
به تغافل نتوان گشت حریف خوبانهمچو خورشید، جهان را بود او تنها بس
نیست آوارگی آن کار که کس پیشه کنددر سفر چند به سر می بری ای عنقا، بس!
شب به ساقی نگهی داشتی از عجز سلیممدعای تو: بده بود ندانم، یا بس؟