شمارهٔ ۶۹۰
راه شوقی نسپردم افسوسخجل از پای خودم چون طاووس
همت عشق نخواهد افسرچه کند مرغ چمن تاج خروس
چند باشیم ز تنگی جهانزنده در گور چو شمع فانوس
نیست گلزار به سامان دلمبس که چیدم ز لبش غنچه ی بوس
گر کنم در شب وصلش افغانناله ام کفر بود چون ناقوس
به فلک رفت سلیم از دل مامسند عشق چو تخت کاوس