شمارهٔ ۶۸۹
از دلِ آشفتگان شرح پریشانی بپرسگر سراغ سیل میگیری، ز ویرانی بپرس
گرچه او احوال من هرگز نپرسید از صبااز من آن بیمهر را چندان که بتوانی بپرس
شانه میآید به کار زلف در آشفتگیآشنایان را در ایام پرشانی بپرس
می روم از کویت، اما خون خود را میخورمگر ز من باور نداری، از پشیمانی بپرس
در جهان هر لحظه افزون می شود طول املمعنی این نکته را از موی زندانی بپرس
خانهزادِ دودمانِ زلفِ خوبانم، سلیمبا محبت نسبت من گر نمیدانی بپرس