شمارهٔ ۶۸۶
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بسهمچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس
توشه ای در راه شوق او مرا همراه نیستدر بغل از داغ دل دارم نمکدانی و بس
از سر عالم گذشتم همچو خورشید ای فلکچون مه نو از تو می خواهم لب نانی و بس
مستی ام نگذاشت تا علم دگر حاصل کنمهمچو بلبل خوانده ام درس گلستانی و بس
بس که از سرگشتگی ها رفته ام در خود فرومانده چون گرداب از اعضایم گریبانی و بس
از خیال روزگار رفته روز و شب سلیمدر نظر دارم همین خواب پریشانی و بس