شمارهٔ ۶۸۳
همچو گل پرده ی دل در خس و خاشاک اندازخویش را غنچه کن و در بغل چاک انداز
باده از خون دل خویش درین باغ بنوشچون خزان تفرقه در سلسله ی تاک انداز
خاتم جم به در میکده جوید هر کسهمچو خورشید تو هم پنجه درین خاک انداز
صوفیان چمن از شوق به وجد آمده اندکمتر از ابر نه ای، خرقه بر افلاک انداز
ای غزال حرم آسایش اگر می خواهیخویش را زود در آن حلقه ی فتراک انداز
مستی و منع نکرده ست کسی مستان رادست در گردن سرو چمن ای تاک انداز
آسمان گفته به صیاد که از بی رحمیماهی از آب برون آور و بر خاک انداز
دل به دریا فکن ای خواجه و از باده فروشبستان آتش و در خانه ی امساک انداز
دانه دهقان چو فشاند به زمین، می گویدهرچه از خاک به دست آمده در خاک انداز
به هوس دامن خود را مکن آلوده سلیمهمچو آیینه به خوبان، نظر پاک انداز