شمارهٔ ۶۸۲
بهار در قدح گل می غریب مریزدرین پیاله بجز خون عندلیب مریز
من آن نیم که چو عنقا شوم شکار کسیبه راهم ای فلک این دانه ی فریب مریز
به درد و صاف جهان همچو لاله راضی شوز جام خویش ترا آنچه شد نصیب مریز
مکن شتاب که هر کار وعده ای داردبه بیضه طرح قفس همچو عندلیب مریز
به من جفای تو از روی حکمت است ای دوستترا که گفت که خون من ای طبیب مریز
بریز خون من ای ساقی، آن حلال تو بادولی شراب به پیمانه ی رقیب مریز
سلیم، تیغ زبان از غلاف بیرون آرولیک خون کس از مهر چون خطیب مریز