شمارهٔ ۶۷۶
از دل برون نکرده خیال جفا هنوزگرگ آشتیست یوسف ما را به ما هنوز
روزی که من به سلسلهٔ زلفش آمدمبیعت نکرده بود به دستش حنا هنوز
وقتی که نغمه سنج شدم من درین چمنباد صبا نبود به گل آشنا هنوز
کشتی شکست و از سر من آب هم گذشتبر سر هزار منتم از ناخدا هنوز
از چاشنی فقر خبردار نیستیشکر نخورده ای ز نی بوریا هنوز
شد پخته نان هر کسی از آسمان و ماآبی نخوردهایم درین آسیا هنوز
خاک سلیم در سر کویش به باد رفتترک جفا نمیکند آن بی وفا هنوز