گنج

شمارهٔ ۶۵

کی به دل آرم خیال آشیان خویش راکز قفس بیرون نمی خواهم فغان خویش را
همچو مجنون ناتوانی از کجا، عشق از کجایافت در صحرا مگر دیوانه جان خویش را؟!
در گلستان محبت، عاقبت چون فاختهبر سر سروی نهادم خان و مان خویش را
نام آن لب بردم و شد عمرها کز ذوق آنمی مکم چون غنچه اطراف دهان خویش را
ای هما، از پهلوی خود کن قناعت همچو منآخر از بهر که داری استخوان خویش را
آب و نان دیگر نمی خواهم سلیم از روزگارهمچو ساغر وقف می کردم دهان خویش را