شمارهٔ ۶۴
برق عشق آمد که سوزد خرمن تدبیر رابا گریبان کار افتد دست دامنگیر را
نام من در دفتر اهل شهادت داخل استکرده ام روشن سواد جوهر شمشیر را
پاسبان مستی ما نیست غیر از تیغ عشقبرگ نی باشد مگس ران وقت خفتن شیر را
از طلسم هند آزادی تجرد می دهدچاره عریانی بود این خاک دامنگیر را
چون منی را طاقت چندین علایق از کجاستفیل نتواند کشیدن این قدر زنجیر را
همچو شاهینی که مرغی را کمین سازد سلیمتا هوا گیرد دل من میرباید تیر را