شمارهٔ ۶۴۴
دو روز عمر که خواه و نخواه می گذردچنان که می بری آن را به راه، می گذرد
هزار تفرقه از گریه در دل است مراچو آن دهی که از آنجا سپاه می گذرد
دوند سوی خیابان به دیدنش گل هاچو کوچه ای که ازان پادشاه می گذرد
نگاه کوته اگر اوفتاده، مژگان بینکه همچو غنچه ز طرف کلاه می گذرد
ز باد صبح، محیط کرم به موج آمدپیاله گیر که وقت گناه می گذرد
سلیم می گذرد هرچه هست در عالمولی ببین به چه روز سیاه می گذرد