شمارهٔ ۵۸۴
ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزدنشیند غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزد
پریشانی به خاک هرکس از روز ازل آمیختبه محشر هم پریشان چون غبار از خاک برخیزد
به داغ رشک آن افتاده، همچون لاله می سوزمکه نتواند ز مستی در چمن چون تاک برخیزد
می از آلایش هستی کشد دامان عارف راچو کاغذ تر شود، از روی معجون پاک برخیزد
فلک صد دور می باید که در ایران زمین گرددکه همچون من غبار دیگری زان خاک برخیزد
سلیم ایام از پست و بلند خود نمیگرددنشستم من به خاک راه تا افلاک برخیزد