شمارهٔ ۵۸۳
در ره عشق بتان جان ز بلا نتوان بردسر درین راه به همراهی پا نتوان برد
خضر توفیق اگر راهنمایی نکندراه بر قافله از بانگ درا نتوان برد
می گشاید ز گره کار اسیران، امااین کلیدی ست کزان بند قبا نتوان برد
همه کاری بجز از مرگ، تلافی داردبازی باخته ای نیست که وا نتوان برد
راستی را نتوان در همه جا برد به کارگوی ازین معرکه بیرون به عصا نتوان برد
دم شمشیر بود جاده ی عشق تو سلیمسر ازین راه سلامت ز قضا نتوان برد