گنج

شمارهٔ ۵۷۵

قافیه: یریکند۸ بیت
کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آردبرد سر در کلاه فقر و از افسر برون آرد
فلک می گیرد آخر هرچه می بخشد، عجب نبودکه موج آب را چون رشته از گوهر برون آرد
به زر دفع حوادث می توان کردن درین گلشنولی کو فرصت آن کز بغل گل زر برون آرد
فلک از گریه ام در آب پنهان شد، نمی دانمکه آخر از کجا سر همچو نیلوفر برون آرد
عجب دانم که پیش از موج اشک من رسد آنجااگر قاصد ز پا همچون کبوتر پر برون آرد
نظر بر صرفه ی خویش است هرکس را که می بینیفلک خورشید را پنهان کند، اختر برون آرد
به غارت چون گشاید دست مژگان تو، بتواندکه جوهر را چو خار ماهی از خنجر برون آرد
سلیم از قید گردون شد دلم فرسوده، خضری کوکه این آیینه را از زیر خاکستر برون آرد