شمارهٔ ۵۶۰
در عشق دلم را به جبین نقش وفا بودبر سنگ زدم آینه را، عیب نما بود
عنقا که به من بر سر دعوی ست، نپرسیدروزی که من آواره شدم، او به کجا بود
بر کعبه ی کوی تو نشد خضر دلیلمنقش قدم خویش، مرا قبله نما بود
هر سایه ی برگی به چمن نافه ی مشکی ستبویی مگر از زلف تو همراه صبا بود؟
هر مرغ که از دام خود آزاد نمودیممعلوم شد آخر که همان مرغ هما بود
خون شد جگر من، که سلیم از سر کویتمی رفت و چو مژگان تو رویش به قفا بود