گنج

شمارهٔ ۵۴۹

دلم آن زلف سیه برد و تغافل داردکه سر زلف ندارد، خم کاکل دارد
از سر شوق رود تا پی آن طرف کلاهغنچه دامن به میان از پر بلبل دارد
صبح شد، مست من از خواب صبوحی برخیز!که صبا آمده و رقعه ای از گل دارد
مشکلی نیست که از عشق تو آسان نشوددر ره شوق تو سیلاب فنا پل دارد
مرد دنیا که خورد باده، ترقی نکندسنگ در آب، همه رو به تنزل دارد
بی نیاز از کرم اهل جهانیم سلیمنیست محتاج کسی، هرکه توکل دارد