گنج

شمارهٔ ۵۴۷

سرشک شوق تو آبی به جوی ما آوردغبار کوی تو رنگی به روی ما آورد
جهان سفله اگر داد جرعه ی آبیهمان نفس چو می آن را به روی ما آورد
رسید لشکر خط، عاشقان ز جا رفتندجهان ترا به سر گفتگوی ما آورد
به می فروش بگویید رحم خوش چیزی ستخمار، رعشه به دست سبوی ما آورد
سلیم قطره ی آبی نمی توان خوردنچه دست بود که غم بر گلوی ما آورد