شمارهٔ ۵۴۴
ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزدچو شمع کشته از لوح مزارم دود برخیزد
ز شوق او پس از مردن به خاک آرام می گیرمکه رهرو چون ز رنج ره دمی آسود، برخیزد
به گلخن با همه دیوانگی، آیم به تمکینیکه خاکستر به تعظیمم ز جا چون دود برخیزد
رسد چون چشم زخمی از جهان، غمگین نباید شدز افتادن چه غم، گر کس تواند زود برخیزد
اگر از شعلهٔ جوعش تمام شهر درگیردز یک خانه عجب کز بیم صوفی دود برخیزد
سلیم افتاده کار من به مغروری که در محفلز خواب ناز با آواز چنگ و عود برخیزد