گنج

شمارهٔ ۵۳۴

دگر عشق بر جان غم پرورم زدچو پروانه آتش به بال و پرم زد
جهان تیره گردید، گویا ز غفلتصبا پشت پایی به خاکسترم زد
چو گل گشت دستارم آشفته بر سرز بس بی رخ او جنون بر سرم زد
من آن بلبل عاجز ناتوانمکه سوسن درین باغ با خنجرم زد
دل و دین و هوش مرا کرد پامالسلیم آن سواری که بر لشکرم زد