شمارهٔ ۵۳۱
صبرم از درد تو تکلیف مداوا میکنداز سر زلف تو دل را چون گره وا میکند
همچو فرهادی نخواهی یافت ای شیرین، ولیچون تویی را او ز سنگ خاره پیدا میکند
هر نفس در صحبت احباب، عید دیگر استموج ازان هردم بغل گیری به دریا میکند
زین طرف عجز و نیاز و زان طرف دشنام و نازدر میان ما و او قاصد تماشا میکند!
میشمارد داغهای سینهام را آسمانشیشهٔ ساعت حساب ریگ صحرا میکند
پوست بیش از خرقه دارد بخیه در اندام منتیغ مژگان با اسیران تو اینها میکند
در سماع آیم ز ذوق رقص او من هم سلیمگردبادی تا به صحرا دست بالا میکند