گنج

شمارهٔ ۴۹۹

لاله و گل چهره از شرم تو رنگین کرده اندیوسفی، بهر همین نام تو گرگین کرده اند
نه همین نقش ترا در چشم من جا داده انددر همه چشمی ترا چون خواب شیرین کرده اند
باخبر باش از زبان خود، که دانایان رازاز خموشی حلقه در گوش سخن چین کرده اند
ناخدایان تا که را در آب می رانند بازکز سفینه بادپای موج را زین کرده اند
از بتان هند بر تحقیق بردم ره سلیماین سیاهان سرمه در چشم خدابین کرده اند