گنج

شمارهٔ ۴۹۶

اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب می‌خواهدوگر آتش کند دعوی به آهم، چوب می‌خواهد!
نمی‌خواهم که از راز من او هم باخبر گرددچو عشق اینجا رسد، کی قاصد و مکتوب می‌خواهد
ز روی دل بود نقشی که بر آیینهٔ جان استبد کس را نخواهد هرکه خود را خوب می‌خواهد
در اصلاح دل من گوشهٔ دامان او کافی‌ستغبار خانهٔ آیینه کی جاروب می‌خواهد
سلیم از جذبهٔ ظاهر چنین تحقیق شد ما راکه یوسف را زلیخا بیش از یعقوب می‌خواهد