شمارهٔ ۴۸۵
نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمیگنجدچراغی کز تو روشن شد در او روغن نمیگنجد
هوای دامن صحرا چنانم مضطرب داردکه همچون گردبادم پای در دامن نمیگنجد
سفر کردن به سوی دوستان ذوق دگر داردنسیم مصر از شادی به پیراهن نمیگنجد
دلی دارم من دیوانه از ذوق تماشایتکه چون آیینهٔ خورشید در گلخن نمیگنجد
درون غنچه میگنجید بوی گل، ولی اکنونز بس رسوا شد از شوق تو، در گلشن نمیگنجد
سلیم از بخیه زخم من ندارد قسمتی، آریدلم از بس پر است از غم، در او سوزن نمیگنجد