شمارهٔ ۴۸۰
دوستان میروم از خود که صبا میآیدبگذارید ببینم ز کجا میآید
بر دلم دست نگارین که نهادهست، که بازبه مشامم ز نفس بوی حنا میآید
جلوهام بر سر خار است و چو دست گلچیندر رهش بوی گلم از کف پا میآید
سیل در بادیهٔ عشق چنان هموار استکه گمان میبری از کوه صدا میآید
بس که ترسیده ز درد و غم غربت چشممنگهم از سر مژگان به قفا میآید
ز استخوان خوردن من همچو چراغ کشتهبوی دود از سر منقار هما میآید
عمر جاوید، سلیم از می گلگون خیزدتا بود باده، چه از آب بقا میآید؟