گنج

شمارهٔ ۴۶۴

همای شوق من بر قاف همت آشیان داردقناعت می کند تا در تن خود استخوان دارد
حذر از بستر آسودگی کن گر غمی داریدل مجروح را بوی گل دیبا زیان دارد
گره نگشاید از پیشانی ما ناخن عشرتکه ابروی اسیران تو چین در استخوان دارد
فلک از بیم پیرامون نگردد کشته ی او راچو شیرخفته ای کز هیبت خود پاسبان دارد
پس از مردن سلیم از عشق آزادی مگر یابدنیفتد بر کناری تا غریق بحر جان دارد