شمارهٔ ۴۵۶
ز می به آب فتادن مرا زیان داردشکسته رنگی من بار زعفران دارد
بهار آمد و بی گل شراب نتوان خوردکلید میکده را نیز باغبان دارد
بود به قصد دلم زلف صیدبند تراز شانه ترکش تیری که در میان دارد
جهان خراب شود گر سری زنم به زمینجفای چرخ مرا بس که سرگران دارد!
هوای نفس کزو جغد خسته می نالدهما هم از اثرش درد استخوان دارد
غریب جانوری همچو من ندیده کسیسلیم گر همه عنقاست، آشیان دارد