گنج

شمارهٔ ۴۵۴

عاشق پرشِکوه خاموش از تغافل می‌شودطوطی از آیینه چون رو دید، بلبل می‌شود
فارغ از زخم خس و خاریم کز فیض چمندامنت ما خود به خود چون غنچه پر گل می‌شود
دست و پایی زن، که نبود در شمار زندگانهرکه چون من نقش دیوار توکل می‌شود
حاصل سرمایهٔ خاشاک معلوم است چیستدر گلستانی که سودا با زر گل می‌شود
عاشقان دارند غوغا در شهادتگاه عشقفتنه‌ها در خیل شاهان بر سر پل می‌شود
بعد مردن، از پریشانی به خاک من سلیمتخم هر گل را که افشانند، سنبل می‌شود