شمارهٔ ۴۴۹
شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفیدموی سر بر سر من گشت چو دستار سفید
عجبی نیست درین دور که خط خوباندر ته زلف شود چون شکم مار سفید
ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارممن که مویم شده چون صبح درین کار سفید
نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفرنتواند شود از شرم تو زنار سفید
چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیستچشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید
تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوقنگذارم که شود ناخن یک خار سفید
ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسفموی چون شمع کند بر سر بازار سفید
سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیمچه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟