شمارهٔ ۴۴۷
ز خنده آب بقا را به تشنه شور کندبه زهر چشم، مگس را ز شهد دور کند
شکست کار دل من ازوست، کآینه راخدا چو چشم بد از چهره ی تو دور کند!
به غیر باده ی گلگون ندیده ام هرگزکه جای در دل مردم کسی به زور کند!
می از سفال کشیدن صلاح کار من استکدوی باده گل از ساغر بلور کند
سلیم آنچه ز وضع تو با تو می گویمچو غیبتی ست که آیینه در حضور کند