شمارهٔ ۴۴۶
مژگان من وظیفهٔ خوناب میخوردغواض نان ز سفرهٔ گرداب میخورد
داغم ز دست لاله که در موسم بهاردارد شراب در قدح و آب میخورد
بینغمهای شکفته نگردد دل از شرابخرم دلی که آب ز دولاب میخورد
زاهد به خانه جام بلورم به طاق دیدگفت این گل کدو ز کجا آب میخورد؟!
منعش مکن که در نظرش طاق ابروییستآن کس که می به گوشهٔ محراب میخورد
حیران اضطراب گل و لالهام، مگرآب این چمن ز شبنم سیماب میخورد؟
آسایشی نمانده ز عقل و جنون مرادر عشق رشتهام ز دو سر تاب میخورد
مرغی نیم که دانهخور بوستان شوماز چشمهسار دام، دلم آب میخورد
زنجیر را کشاکش دیوانه بگسلدزلف تو تاب از دل بیتاب میخورد
مستی سلیم باد حلال کسی که میدر روز ابر و در شب مهتاب میخورد