گنج

شمارهٔ ۴۴۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: کدارد۸ بیت
در ره شوق، دل از بیم خطر می‌لرزدمی‌نهم پا چون درین بادیه، سر می‌لرزد
که خبر داد ز لب‌تشنگی‌ام دریا را؟که چو سیماب در او آب گهر می‌لرزد
نگذارد که ز کارم گرهی باز کندضعف طالع که از او دست هنر می‌لرزد
چه هوایی‌ست که اقلیم محبت داردکه پسر تب کند آنجا و پدر می‌لرزد
نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر؟سخت آواز تو ای مرغ سحر می‌لرزد
کاش می‌بود دلش هم به ضعیفان چو سرینکه به باریکی آن موی کمر می‌لرزد
در هوای تو جوانان نه همین بیمارنددل پیران همه تب دارد و سر می‌لرزد
در ره عشق، دلیری به جگر نیست سلیمداغ او تا به دلم دید، جگر می‌لرزد