شمارهٔ ۴۴۲
چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی میرودگردنی برکش که حرف کجکلاهی میرود
در دلش از من غباری هست، پنداری که بازآب چشمم از برای عذرخواهی میرود
رهروان رفتند و چون از کاروان واماندگانبرق ایشان را ز دنبال سیاهی میرود
آنچه در راه کسی باشد، ازان نتوان گریختگر روم بر آب، در پا خار ماهی میرود
وادی عشق است اینجا، نیست نومیدی سلیمکاروان در منزل از گم کرده راهی میرود