شمارهٔ ۴۴۰
عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچدز خاموشی زبانم پای در دامان لب پیچد
درازی سر افسانه ی کلکم همان باقی ستسخن را گرچه برهم، همچو دستار عرب پیچد
نمی دانم که کار [دل] کجا خواهد رسید آخربه خودتاکی [چنین] چون زلف خوبان روز و شب پیچد؟
تن رنجورم از بیم فراموشی دم مردنز هر رگ رشته ای چون شمع بر انگشت تب پیچد
عجب دارم که روی لطف از آیینه هم بیندز هرکس آن نگار تندخو روی غضب پیچد
ز آزادی سلیم از خود برآور نام چون عنقاچه پرواز آید از مرغی که در دام نسب پیچد